با ياد تو :
نفسم به تلاطم مي افتد،ثانيه ها را نمي توانم طي كنم ،صداي قلبم را عابران هم مي شنوند،
آيا دلشان به حال من خواهد سوخت؟
صدايت طنين اندازترين موسيقي است كه وجودم را به سوز وگداز وا مي دارد
هيچ كس آيا نت صدايت را مي شنود؟تا بفهمد چه مي كشم.
بي حال ، بي رمق روزها را طي مي كنم و همه روز را به روز حادثه تعبير مي كنم
آيا خواهد اتفاق افتاد؟ آيا كسي فرياد مرا خواهد جواب داد؟
واي برمن كه گرفتار زمانم ؛
اگر او مي گفت زمان را در مي نورديدم و براي هميشه در ساحل چشمانش ماوا مي گزيدم
گر خواب باشد ، گر بيدار………..
اگر فرمانم مي داد پرواز را از پرنده مي ربودم و بر بام خانه اش پرسه زنان ياد پرواز را زنده مي كردم
من اسيرم :
آيا تو خواهي فهميد؟ كه كلاغ شهر صبح به صبح ناقوس مرگ مرا مي زند و من بي خيال صبح را شب مي كنم
عزيزم وقت رفتن است؛
در نزديك ترين مسير زندگي ام چراغ هميشه قرمز است ، ديگر مرا راه برگشتي نيست ،بانگ آزادي در گلو مرده ،ترجمان آزادي به رسوايي من مي خندد .
كاش در چشمانم رنگ عشق را مي ديدي كه به پژمرده ترين اشك به خاك خواهد سپرده شد،كاش صداي نفس نفس زدنم را براي تو مي گفتند كه بانگ رحيل است.
من ؛ تو را از تو خواهم ربود ، گر نشود خيالت را.
در غروب خورشيد رنگ باختن را به تو خواهم آموخت . به تو اي باور گل ها ، اي لحظه ي زيبايي ، اي صبح ناز پرور .
از گيسوان خيست ابشار خواهم ساخت ، در تلالو نگاهت غرق خواهم شد .
اي بلند ترين سكوت صدايم كن ، كه من صدايي كه از دل سنگ بيرون مي آيد را هم مي شنوم
بارانم:
بر من ببار ، بر كوير تنش زاي دلم ، بر خشكي لبم ، كه عطش من از عشق است ،كلمه اي كه يك قانون است . يا نه قانون نيست اگر قانون بود حدومرز داشت
پس چيست؟
كاش مي ديدي از همه دل بريدن يعني چه
در نگاه يك نفر مردن يعني چه
هر روز صبح را آغاز كردن وبه پايان نرسيدن يعني چه
تو مي داني ،اما بي اعتنا از كنارم عبور مي كني كه مبادا شهره شهر شويم
كه مبادا دوست داست داشتن را مردمان بفهمند و بازهر خندشان به عشقمان بخندند !(از 1400 سال پيش تابه حال باب شده!!!)
آيا برق نگاهت احساس فرد ديگري را برآشفته ؟
آيا نجوايت كه زمزمه آبشاران است در اعماق وجود ديگري رسوخ كرده ؟
يا تو همچنان رود سرگشته اي در بستر دشتي آرميده اي؟
اگر اين چنين است برايم بگو و برايم بنويس از لحظه ي راه پيوند دو برگ در خزان نااميديم
برايم بگو تامن براي هميشه در قفس تنهاييم بمانم و به آرزوي شيرين وصال تو پايان بدهم
تك ستاره شب تار قصه ام؛
چهار راه افكارم در هر سو به لحظه ي به تو رسيدن بن بست مي شود
اي نازنين مسيرم را جهت بده و مرا كه چون ديوانگان در پرتو نگاهت بر آشفته ام درياب و…
اگر تو مي خواهي باشد ، من چهره معصومانه ات را در حرير نازك خيالم مي پيچم و در سير نگاه تو خواهم فرسود ، خواهم فرتوت ، اما اگر فهميدي كه دوست داستن را نبايد با سكوت و غرور پايمال كرد بر پهنه ي يك كاغذ بنويس كه خواهي ماند تا من بر آن كاغذ زنگيم را نقاشي كنم و بر احساسم رنگ و بوي با تو بودن بزنم .